تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی - (...)
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!


چشم هایم را میبندم تا شکل کلمات حک شود در ذهنم...به یادشان آورم...بسازمشان از نو..اما چشم که باز میکنم  تو هستی روبرویم و بخار های چای...و لبخندی مینشیند روی لبهایم به جای آن همه کلمه که چیده بودمشان تک به تک...گمشان میکنم...مثل جعبه ی مداد رنگی های کودکی ام که گمشان کرده بودم و تنها خاطره ای از رنگ ها مانده بود در ذهنم...خاطره ای سرد از آبی ها...و گرمای خورشید مثل زرد بود برایم...
و حالا خاطره ای از کلمات  مانده است ...  خاطره ها را نمی توانم بچینم کنار هم و حرف بسازم ...مثل آن وقت ها که نمیتوانستم گرمای خورشید را بگیرم و زنبور های زرد بکشم...بی خیال آن همه رنگ مینشستم و سعی میکردم در ذهنم گل های رنگی بکشم...قرمز...بنفش...صورتی...
حالا هم مینشینم و حرف میبافم توی ذهنم ...لبهایم را اما باز نمیکنم که مبادا گم کنم خودم را ...خودم را که پنهان شده ام در آن همه ناگفته...گاهی هم حرفها  تندیسی اند که تنها در درونم قابل لمسند...چه طور میشود آن مجسمه های عظیم را که سر تا سر زندگی  من اند بیرون بکشم از وجودم...خودم را از خودم خالی کنم آیا؟
...میدانم اینها همه بهانه است برای توجیه منی که لب باز نمیکند...یک دنیا حرفم و اما.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:32  توسط آلبا