تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی - هشتاد و هشت
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!

بگذار تمام سالهای نیامده را بخوابم...یا بگذار درزهای تمام پنجره ها را بگیرم و درها را محکم ببندم و پرده ی ضخیمی بکشم روی زندگیم تا هیچ سالی نیاید و هیچ سالی نرود...هیچ هشتاد و هفتی نرود و هیچ هشتاد و هشتی نیاید...
بگذار حالا که دارد می آید هفت سین ام را ببرم کنار گلدان های تو، لب پنجره بچینم...کاغذ هایت هم که ولو باشد هیچ شکایتی نیست یا حتی تیغ آفتاب که بزند توی چشمانم...هیچ نگران نباش تو...کاکتوس هایت را هر روز آب میدهم و پرده را میکشم تا ته و میگذارم به جای تو که نیستی دیگر،آفتاب پا بگذارد روی تمام کاغذهای ولو شده توی اتاق...
هفت سین ام جز خودم شش سین کم دارد...هفت سین ام خالیست از هرچه ماهی قرمز کوچک و سبزه های سبز ...و خالیست از آن همه تخم مرغ هایی که دوازده سال پیش رنگ کرده بودم همه ی شان را...قرمز های خالدار...آبی هایی که چشم داشتند و زرد های خندان...سفره ی هفت سین ام اما پر از سال های رفته است و پر است از سال های هنوز نیامده...بگذار تمام سال های نیامده را بخوابم  ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:44  توسط آلبا