تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی - خوبم...............!!
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!

حالم را نپرس اين روزها...از شال گردن ها بگو که پيچيده اند دور خرخره ي شهر...از دستکش هاي بي انگشت...از زمستاني که نمي آيد امسال انگار...از آن همه برگ هاي آويزان آن روز بگو...که باد مي آمد...که باد...باد...باد...تند مي آمد...حالم را نپرس اما...!!
از گربه ها بگو که مي پيچند دور پاهايت و عاشق مي شوند مدام تو را ... و از چشم هايشان.....از رقص هاي آن پسر کوبايي بگو...از خيز ها ...و خيزاب ها اما نه...از چرخ ها ...و سرگيجه ها اما نه...از يک عالمه ((آ)) که نگفته ايم هنوز بگو...از آن همه خط که کشيده اند خودشان را ميان دستانم...از آن همه روز نيامده که مچاله ميشود دائم در مشتم.....از رنگ ها بگو...خاکستري هاي پر رنگ...سبز آبي هاي ناشناس...و بژ هاي مات!!!
حالم را اما نپرس...تکرار ميشوم دائم...ميان يک کلمه: -خوبم...!!و لبخندي تکراري...!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 1:20  توسط آلبا