این روزها غمگینانه سرک میکشم هر وری را که خبری بگیرم از بازداشتی ها...بیانیه ها ...الله و اکبر ها و بادکنک های سبزی که من حتی یکیشان را ندیدم امروز در آسمان سیاه شهرمان....غمگینم و اما نا امید نیستم...ناامید نیستم از آن همه در سکوت راه رفتن هامان...از آن همه بغض هایی که ریختیم در دست هایمان و گرفتیم بالا تا ببینند تمام دنیا...نه...نا امید نیستم از آن همه خون ها که وقیحانه ریختند چماق داران وقیح هموطنمان...در هیئت لاکپشت های نینجا...لباس شخصی های نمی دانم از کجا سبز شده...بسیجی های مثل علف هرز هرجا در آمده...و آن سپاهی های...
گل بردیم برایشان و گلوله تحویلمان دادن...مشت...لگد...و جنازه ی ندا هایی بسیار...سکوت کردیم و فحش بارمان کردند...خس و خاشاک...ارازل و اوباش...
دلم میگیرد بسیار و بغض میکنم دائم از بی وجدانی های این جماعت مسلمان!!...صدا و سیمای جمهوری اسلامی مان!!...و این همه وحشت در کوچه ها مان و سرخوردگی در دل هامان...
دستم را مشت میکنم و بالا نمیبرم اما...مشت میکنم و انگشتانم را فشار میدهم بر هم و میدانم که این
سکوت ها فریاد بلندی میشود یک روزی در همین روزها...و مشت هامان بالا میرود و تا آسمان صدایمان...
.فریاد عزیز...فیلتر شده ای و نمیتوانم بخوانمت...خواستم بگویم که زنده ام هنوز و چه خوب که به یادم
بودی در این همه شلوغی های این روزها....سپاس دوستم.
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:49 توسط آلبا
|