تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!


فاصله ی بین بخارهای چای را غمگینم...فاصله ی بین دو پک سیگار...فاصله ی بین دو هماغوشی...فاصله ی بین قدم هایم...فاصله ی بین من و تو که نشسته ایم روبروی هم...فاصله ی بین دو ایستگاه مترو...فاصله ی بین دو بوق ممتد تلفن ...یا فاصله ی بین خط کشی های عابر پیاده را...
...تمام این فاصله ها فرصتیست برای غمگین بودنم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:43  توسط آلبا 


تا حالا شده دلت بگیرد از زن بودنت؟...دلت بگیرد از نگاههای هرزه ای که انگار دارند لختت میکنند وسط خیابان...دلت بگیرد از آن همه بغضی که گیر کرده است توی گلویت،بغضی هزار ساله که لا مصب با هر تلنگری،وقت و بی وقت میشکند...دلت بگیرد از نگاه های سرزنش گر مردم ،چون تو یک زنی و کارهایی را نباید انجام دهی...به یک سری جاها نباید بروی...یک سری حرف ها را نباید بشنوی...حرفهایی را هم نباید بزنی...یک سری لباس ها را نباید بپوشی و یک سری رنگ ها را...
تا حالا شده دلت بگیرد از زن بودنت؟... وقتی که مادرت را نگاه میکنی...با آن چروک های ریز دور لبش و دستانی که یا روفته اند،یا شسته اند،یا دوخته اند...
تا حالا شده دلت بگیرد از زن بودنت؟مثل من...مثل منی که این روزها  دلم بدجور شکسته است از بودنم...از زن بودنم...از مردم...از مملکتم...از خودم...از خودم...خودم............................

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:36  توسط آلبا  |