گفت:فکر می کنم که یک بار عاشق شده ام.چون با دیدنش تپش قلب گرفته بودم!!!!
حالا من دارم راه می روم و سعی میکنم که نفس های عمیق بکشم.اما سخت است راه رفتن میان آن همه کاغذی که تو ولو کرده ای روی زمین و سخت تر است نفس کشیدن در اتاقی که پنجره های هنوز بسته دارد!با نک پنجه که طی میکنم طول و عرض آن اتاق را و ناخن هایم را که بی اختیار می جوم،تو سرت را تکان می دهی که یعنی:چته؟؟؟!!من هم سرم را تکان میدهم که یعنی:نمی دانم!!!و دوباره راه می روم و سعی میکنم که پا نگذارم روی آن همه کاغذ و داد تو را در نیاورم...
راه میروم.یک بار.دو بار.ده ها بار..و تو هر چند دقیقه یک بارسرت را تکان میدهی که یعنی:چته؟؟؟من هم سرم را تکان میدهم که یعنی:نمی دانم.نمیدانم...
نفسم که می گیرد و بالا که دیگر نمی آید، میروم کنار پنجره و باز میکنم آن دو لنگه در شیشه ای را و باد که انگار منتظر ایستاده است، بی ملاحظه تو می آید و پخش میکند آن همه کاغذ را توی هوا.....این بار تو سرت را تکان نمی دهی.دادی میکشی و می گویی:چته؟؟؟؟؟؟؟ناخن هایم را می جوم و می گویم:تپش قلب گرفته ام انگار!!!!!!!!!
گفتم باشه.من پنجره را می بندم و گلدان هایم را بر می دارم و می گذارمشان کنار پنجره ی آشپزخانه!!.
خب بلاخره ما داریم با هم زندگی میکنیم.این نمی شود که چند تایی گیاه،که عصب هم ندارند بیایند روابط مایی را که عصب داریم و گاهی شعور هم به گند بکشند!!! بردم چیدمشان کنار پنجره ی آشپزخانه و تو که "بادبادک باز"ت تمام شده بود قول دادی که چایت را پشت همان میز تحریرت بخوری،روبروی همان پنجره ای که حالا مدت هاست بسته مانده است .
حالا من هر روز صبح باز میکنم آن دو لنگه در شیشه ای یه پنجره ی آشپزخانه را و می گذارم که باد با خیال راحت پرده ها را تو بیاورد تا هر کجا که بخواهد و چینشان بدهد و برقصند پرده ها توی هوا و چه حالی میدهد یک فنجان چای وقتی که آفتاب نیمی از صورتت را پوشانده باشد .........و اما تو که نیستی در کنارم چه حیف!!!!
خرداد ۱۳۸۹