تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!


هنوز دارد راه می رود...!!!.....هر صفحه از کتاب را که میخوانم،ورق که می خواهم بزنم،زیر چشمی  نگاهش میکنم واز خودم می پرسم:پس چرا این ناخن های لعنتی اش تمام نمی شوند؟؟!!!.. هی می جود...هی می جود... هی راه میرود.......یا این که مینشیند کنار پنجره و هر چند دقیقه یک بار که نگاهمان به هم گره میخورد از آن لبخند های مضحکش تحویلم میدهد که یعنی:"من خوبم و آرام هم  "......اما تکان های اعصاب خورد کن پاهایش که آویزان شده اند از صندلی نشان میدهد که یعنی:"من خوب نیستم...و آرام هم نه".....
این چند روز را من به گلدان هایش آب دادم..حتی پنجره ها را چهار تاق باز کردم و گذاشتم آفتاب هر چه قدر که میخواهد بیاید تو و ولو شود روی زندگیمان.......حتی گذاشتم گاهی آفتاب لمس کند قسمت های برهنه ی بدنم را ...مثل پیش تر ها،که آفتاب سایه روشن بیندازد روی بدنم و او با پیچ و تاب هایی که به بدنم میدهد تابلوی نقاشی زنده درست کند توی خانه مان.....اما آفتاب که آمد اوهیچ نگاه  نکرد....نه من و نه سایه روشن ها را......
...حتی خواستم چایم را کنار او بخورم.نشستم و پاهایم را جمع کردم توی شکمم و برایش funny time of yearرا خواندم.همان طور که همیشه دوست دارد...با همان غلط غولوط های همیشگی......اما او باز ناخن هایش را جوید و باز پاهایش را تکان تکان داد و باز همان لبخند های مضحک......
دیگر نمی پرسم: چته؟...حتی داد هم نمی کشم اگروقت راه رفتن پا بگذارد روی کاغذ هایم...فقط دراز میکشم روی زمین و قدم هایی که از جلوی صورتم رد میشوند را میشمارم.......چشمانم که از خواب پر میشوند یکهو احساس میکنم که صدای تپش قلبش تمام گوشم را پر میکند....مثل ناقوس کلیسا.....مثل تیک تیک ساعت......هی می زند... هی می زند... هی می زند...و من هی خوابم نمی برد...........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:14  توسط آلبا  | 
 

گفت:فکر می کنم که یک بار عاشق شده ام.چون با دیدنش تپش قلب گرفته بودم!!!!
حالا من دارم راه می روم و سعی میکنم که نفس های عمیق بکشم.اما سخت است راه رفتن میان آن همه کاغذی که تو ولو کرده ای روی زمین و سخت تر است نفس کشیدن در اتاقی که پنجره های هنوز بسته دارد!با نک پنجه که طی میکنم طول و عرض آن اتاق را و ناخن هایم را که بی اختیار می جوم،تو سرت را تکان می دهی که یعنی:چته؟؟؟!!من هم سرم را تکان میدهم که یعنی:نمی دانم!!!و دوباره راه می روم و سعی میکنم که پا نگذارم روی آن همه کاغذ و داد تو را در نیاورم...
راه میروم.یک بار.دو بار.ده ها بار..و تو هر چند دقیقه یک بارسرت را تکان میدهی که یعنی:چته؟؟؟من هم سرم را تکان میدهم که یعنی:نمی دانم.نمیدانم...
نفسم که می گیرد و بالا که دیگر نمی آید، میروم کنار پنجره و باز میکنم آن دو لنگه در شیشه ای را و باد که انگار منتظر ایستاده است، بی ملاحظه تو می آید و پخش میکند آن همه کاغذ را توی هوا.....این بار تو سرت را تکان نمی دهی.دادی میکشی و می گویی:چته؟؟؟؟؟؟؟ناخن هایم را می جوم و می گویم:تپش قلب گرفته ام انگار!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:19  توسط آلبا  | 
 

گفتم باشه.من پنجره را می بندم و گلدان هایم را بر می دارم و می گذارمشان کنار پنجره ی آشپزخانه!!.
خب بلاخره ما داریم با هم زندگی میکنیم.این نمی شود که چند تایی گیاه،که عصب هم ندارند بیایند روابط مایی را که عصب داریم و گاهی شعور هم به گند بکشند!!! بردم چیدمشان کنار پنجره ی آشپزخانه و تو که "بادبادک باز"ت تمام شده بود قول دادی که چایت را پشت همان میز تحریرت بخوری،روبروی همان پنجره ای که حالا مدت هاست بسته مانده است .
حالا من هر روز صبح باز میکنم آن دو لنگه در شیشه ای یه پنجره ی آشپزخانه را و می گذارم که باد با خیال راحت پرده ها را تو بیاورد تا هر کجا که بخواهد و چینشان بدهد و برقصند پرده ها توی هوا و چه حالی میدهد یک فنجان چای وقتی که آفتاب نیمی از صورتت را پوشانده باشد .........و اما تو که نیستی در کنارم چه حیف!!!!  

خرداد ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:35  توسط آلبا  |