تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!

همشهری را که ورق می زنم،می بینم یک جایی لا به لای آن همه کلمات ریز نوشته است"چراغ های رابطه تاریکند"سرم را تکان می دهم که یعنی آره و فکر میکنم که دلم آدم جدید نمی خواهد.دلم گاهی آدم های قدیمی را هم نمی خواهد.فکر میکنم که چه قدر دلم از رابطه با آدم ها و آن بده بستان های دوستانه خسته است.دلم خوشش نمی آید از آن لبخند های اول آشنایی و احوال پرسی های گاه و بی گاه،. بعدش هم که حرف کم می آوری،هی می پرسی:خب،چه خبر؟؟!!کم کم هم مجبور می شوی که از آن قسمت های مخفی و عمیق دلت چیز هایی را بگویی که فقط مال توست.مجبور می شوی هی خودت را توضیح دهی و یکهو می آیی به خودت،وقتی که یک عالمه از وجودت را رو کرده ای و انگار عریان شده ای.لخت لخت!!!!!!!!
من این جور وقت ها زیر پایم خالی می شود و فرو می ریزم.احساس انزجار می کنم و به خودم می گویم که:من این جا چه کار می کنم؟؟!!مگر چه حرفی دارم من، که با این آدم بزنم!!و مرا اصلا با او چه کار؟؟!!
می روم...می روم و دلم نمی خواهد که دیگر آن آدم را ببینم.می روم دوباره توی کنج خودم و تنهایی ام را بغل می کنم و قول می دهم که دیگر لال شوم.لال و پنهان هم.........
خوب گفته بود "آنتی هیستامین" توی بلاگش از قول جناب عمر خیام که:

آن به که درین زمانه کم گیری دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نکوست

بله.این طور است دیگر!چراغ های رابطه بد جور تاریک است!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط آلبا  | 
 

و شاید همین هاست که گاهی خودم را احساس می کنم.مثل تنه زدن آدم ها توی مترو می ماند.یکهو می آیی به خودت!
...و آلبایی که سپاسگذار است.از همایون، رفیقی که در همین نزدیکی ست،بابت سرودن این شعری که انگار کلماتش دائم مرا تکرار میکنند در خود!!!

برای آلبا

آشفتگی به مویت نیامده
و خواب به چشم هایت
نیمه دیگر این راه را انتظار می کشم

نیمه دیگر این راه را انتظار می کشم
که در پشت دهان تو پنهان شده
لب باز کن
لبا لبم از چشم
و چشمه های کوچکی که از تنم می جوشد
لب باز کن
نام کوچکم را بخوان
تا سر در بیاورم از زبان تو!
لب باز کن
تا بشکفد آ به روی خستگی تنم
آلبا
این راه را سرگردانی باد می داند
آشفتگی هنوز به مویت نرسیده
و خواب به چشم هایت
بیدار بمان لب باز کن
در این تاریکی محض گم می شوم اگر ببندی دهانت را
نیمه دیگر این راه را انتظار می کشم
کسی دارد از پشت سرم آرام می آید
می شناسمش اندوه دوری توست
مانند من لب تورا گم کرده است
سر در نمی آورم از زبانت
گنگم گنگ
بارانی می شوم
چتر می شوم
شال می شوم
اما نمی رسم به ابتدای راهی که پشت دهان توست !
#
همایون-6بهمن 86 کوشک
می خوانمت به نام کوچکت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:9  توسط آلبا  | 
 

گفتم "مارسل پروست" ها را که بخرم،وقتی بنشینند توی قفسه ی کتابخانه ام،با آن جلد های رنگی شان،حالم کمی بهتر می شود....اما نشد....نه به این خاطر که جلد کتاب های من مثل مارسل پروست های سایه رنگی نیستند و تماما سیاه اند با نقشی از خود پروست که هفت بار در هر هفت جلد عینا تکرار شده است...نه....به خاطر جلد ها نبود که حالم بهتر نشد.یکهو احساس کردم که دلم نمی خواهد در جستجوی هیچ زمان از دست رفته ای را بخوانم.دلم خواست که نخوانم هیچ کدامشان را.نه آنها و نه حتی بیست صفحه ی باقی مانده از "کلمات" سارتر را....
قول داده بودم به خودم که این جا دیگر ننویسم از بغض هایم،از درد هایم و هی غر نزنم.آخر پریا توی فیلم"شب یلدا"خوب میگوید به حامد که:(زخم های آدمی سرمایه است.سرمایتو با این و اون تقسیم نکن.داد نکش.هوار نکش.آروم و بی سر و صدا همه چیز رو تحمل کن)خب من هم دلم نمیخواهد درد هایم را توی بوق و کرنا کنم.دلم نمی خواهد حتی بغض که میکنم،بشکنم....از هر چند باری که سایه میپرسد:اوضاع چه طور است؟...... می شود که یکهو از دهنم در می رود و می گویم:داغانم.داغان........اما من واقعا سعی می کنم که خفه شوم.داد نکشم.هوار نکشم.آروم و بی سر و صدا تحمل کنم..
آره.من خوبم.همه چیز خوب است.این جا هوا بسیار عالی ست و بهار بد جور میچسبد و جیک جیک گنجشکان هم!!!و مارسل پروست ها را که می چینم توی کتابخانه ام احساس میکنم که دارم زندگی میکنم،بسیار!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 1:47  توسط آلبا  | 

 دیگر حوصله ی خودم را هم ندارم

و خودم هم حوصله ی مرا

و حوصله،مرا انگار

پس انداخته است

مثل تف

مثل جنین نارسیده ای

که پس افتاده است

از خلط خونی که درش غوطه ور بوده

و حالا چه بی مکان است

و حالا چه بی مکانم

زمان پیشکشم!
...

این شعر نیست...فقط کلماتی ست که آمدند،یکهو!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:15  توسط آلبا  | 
 

سایه گفت:هنوز یک چیزهایی هست............راست میگفت شاید...مثلا گرمای شال گردن و راه رفتن توی خیابان هایی که پر از آدمند..مثلا همین که تنه بزنند و برگردند و عذر خواهانه نگاهت کنند و تو سرت را تکان دهی و بگویی:"مهم نیست اصلا" و لبخندی هم شاید بزنی...
مثلا این که دلت بخواهد امروز به جای "معماری کشور های اسلامی" "کلمات" سارتر را باز کنی و توی دهانت مزه مزه اش کنی.و دلت هم شور نزند که یک عالمه درس داری که باید بخوانی..اصلا بگذار دلت هم شور بزند.شور بزند و اما باز تو کلمات سارتر را بخوانی.
مزه ی کیوی با پوست را تجربه کنی و چای پر رنگ بخوری کنار پنجره ای که پر از دست نوشته ها و خاطراتت است..
شاید سایه راست گفت.شاید من هم همه ی این ها را میدانستم.اما خب یک چیز هایی هم هست
که تو را از همه ی این لذت های ناچیز دور میکند.نمیگذارد مزه ی این لحظات زیر دندانت بماند...
اصلا چه فرقی میکند  که چه چیز هایی هست و چه چیز هایی نیست.مهم این است که من جزء چیز هایی هستم که فعلا هست.که من با این که زمستان تمام شده است اما می نشینم کنار پنجره و شکوفه ی درختان را نگاه میکنم و در ذهنم شال گردن میبافم برای سرمای ۸۷.
پر پرواز ندارم آخر........اما دلی دارم هنوز.........و حسرت درناها

پ ن:تنها به بلاگ کسانی لینک میدهم که دوست دارم بخوانمشان...........همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:37  توسط آلبا  |