دلم خواست که دستهایم را توی جیبهایم پنهان کنم و سرم را تا انتها فرو ببرم توی کاپشنم و همین طور که نامجو توی گوشم ای کاش هایش را داد میزند من هم راه بروم.راه بروم و به وجود و موقعیت و دلهره ی تازه ای که برای خودم تراشیده ام فکر کنم.به این که معنا و ماهیت وجود را موقعیت است که تعیین میکند و همه ی افعال انسانی وابسته به پیشینه ای هستند و از عدم بوجود نمی آیند.
پس برای خودم نتیجه میگیرم که رفتار و اندیشه ی من مال من نیست،چیزیست که زمان و موقعیت و تاریخ من به من تلقین کرده است.همین میشود که خودم را گم میکنم،یکهو از همه چیز خالی میشوم و وجودم را خلاء وحشتناکی فرا میگیرد.اعتمادم را به همه چیز از دست میدهم و اعتقادم را هم......
دوست دارم تاریخم را بفرستم به درک.زمین و زمان را بفرستم به درک.اجدادم را بفرستم به درک.اصلا دنیا برود به درک.
نمیدانم.شاید دارم آسمان و ریسمان را به هم میبافم و آیینه ی دق میسازم برای خودم.در هر حال این درد،یا، توهم درد، چیزیست که تازگی ها دچارش شده ام.
...آزادی خیالی بیش نیست.!!!
انقلاب را که پیاده گز میکنم،جلوی کیوسک روزنامه فروشی که می ایستم،دلم میخواهد کسی بیاید،کنارم بیاستد و بی هیچ کلمه ای یه وینستون لایت برایم روشن کند.بعد بی حرف تا میدان انقلاب همراهم بیاید.نه...،تا میدان نه.تا وقتی که آخرین پک را میزنم.سیگارم را که زیر پا له کردم او هم راهش را بگیرد و برود.همین چند قدم کافیست تا قدری از تنهایی ام را از یاد ببرم.
باور کن بهانه نمیگیرم.فقط وقت هایی که گرسنه ام میشود و دلم ژامبون گوشت سوخاری میخواهد یا هوس نشستن روی کاناپه های سیاه سفید را میکنم دلم نمی آید تنها برم روی کاناپه ها ولو شوم.حوصله ام سر میرود.دلم بیشتر میگیرد و مجبورم ساندویچم را نصفه روی میز ول کنم و بزنم بیرون.
نه این که تو را مقصر بدانم.نه.زمانه همین است دیگر.توقع بیشتر ازش داشتن احمقانه است.نگران نباش.عادت میکنم.این هفته که نهار را با کوندرا خوردم.بار هستی اش را برایم میخواند و من ژامبون گوشت سوخاری ام را گاز میزدم.برای هفته ی دیگر باید نگاهی به قفسه ی کتاب خانه ام بیندازم.کتاب های هنوز نخوانده ام..................عادت میکنم رفیق.عادت میکنم.