من عاشق چشم هاي استنلي کوبريک شده ام که مانند پرتقال کوکي اش مجذوبم ميکند.انساني تپل با چشم هاي پف کرده مثل چشم هاي بقيه آدم هايي که من عاشقشان ميشوم.
جلوي اين مکعب جادويي که بنشيني انگار درش فرو ميروي و دور مي شوي.دور ميروي و دور مي شوي از زمان و مکانت.ميشوي ژان يا فريدا و گاهي خود مکزيک و اين يعني خوب..يعني نود دقيقه يا بيشتر، زندگي کردن و دور بودن از وحشت هايي که مختص به توست.و من چه خوشبختم وقتي با بروس ويلس عاشق دختر رقاصه ميشوم در شهر گناهي که انگار روزي هزار بار درش زندگي کرده ام.شهر گناهي که ذره ذره اش به نام (ارق.عرق.ارغ...)ملي در من رسوب کرده است.
هزاران موجود و وجود در اين شهر هر روز ديواره هاي زندگي ام را فشار ميدهند و من صداي خرد شدن استخوان هايم را مي شنوم که گاهي ميان دو غم يا نفرت گير ميکنند و ميشکنند و من هم که ميشکنم هرروز، اسمش را ميگذارم زندگي............
او بريده است.اين بار به زبان آورد و حتي به چشم.اشک شد و باريد.و ناليد.
اگراو بيش از اين بفهمد و کنجکاو دنيا و خواهان آزادي ها که باشد خودش را هلاک ميکند.شک،آزادي،و فلسفه اي به جانش افتاده که خانواده ي نوسازش را نابود ميکند.دست و پايش را بسته اند و مغزش درد ميکند از حرف هاي مادر شوهر و بوي پياز داغ و طلاي 18 عيار.
بميرم برايت عزيزم.بميرم براي بي قراري هايت و بريدنت.اما بيش از اين غرق نشو بيش از اين کنجکاو نباش.سرت را در برف فرو ببر و به چيز هاي خوب فکر کن.يک عالمه دروغ بهت گفتم با يک خلوار اميد و عشق واهي.ببخش مرا.نميخواهم تو درگيرافکاري شوي که بيچاره ات ميکنند.تو بايد بسازي.کاش به هيچ چيز فکر نکني و عادت کني به انتخابت.اگر بيش از اين پيش روي گم ميشوي.تاب نمي آوري.تو را به خدا بيش از اين نفهم.
۰۰۰
فرهنگسراي ارسباران بازارچه خيريه اي رو تا پايان ماه رمضان به نفع بهزيستي دائر کرده.بياييد وظيفه ي مان را انجام دهيم.(سيد خندان.فرهنگسراي ارسباران.ساعت۵ الي۸ )