تا چند ماه پيش من آه ميکشيدم و تو ناله مي کردي.اما اين روز ها تو انگار که چيزي يافته اي و قرص و محکم به زندگي چسبيده اي.احساس تنهايي ميکنم ،اما اين حسي نيست که عذابم دهد و من با آرامشي عجيب به نبودن هاي گاه و بي گاهت خو مي گيرم.پا به پاي ساعتها پيش مي روي،با ايمان و امید و اما من ديگر از دغدغه هايم نمي گويم و کنار تو دايم لبخند مي زنم.
هيچ چيز که دست و پايم را به اين جا بند کندپيدا نکرده ام.اين که بگويم گيجم و پر سوالهاي بي سر و جواب هاي بي ته و روحم دائم بهانه ي رفتن مي گيرد ،حرف هاي کهنه ايست.دلم از اين نق زدن ها هم آشوب مي شود.واژه ها براي بيان احساسم بس نيستند و تنها مرا مبتذل تر جلوه مي دهند و حقيقت را مخفي مي کنند.از گفتن هم خسته ام و حقيقتا که تهي ام ،حتي از کلمات.
شايد سال هاي مانده را سکوت کنم و چايم را تلخ سر بکشم تا قند خونم بالا نرود.
غمگينم و اين احساس رهايم نمي کند و من هم از داشتنش ناراضي نيستم.به هيچ وجه.
تک ترينم،شاد شاد شاد باش و بدان که بهترين ساعت ها را با تو گذرانده ام
اين پست پر از سکوت و عشق به ياد فرزانه ي روستايي عاشق.
حسين پناهي دژکوه.
تنها سکوت کنيد.
.
.
.
.
.
.