من هاملت تهرانی هستم.در این شهر به تاتر،رستوران،گالری ها و دیدار آدم هایی می روم،و به هر کجا می روم حرف هایم تکراری است و می گویم:-خدای من،زندگی چه قدر کسالت آور است،به طور وحشتناکی کسالت آور است!
تمام روز را با همین روحیه می گذرانم.شب که به خانه برمیگردم از خود می پرسم که چرا دمغی شکنجه ام می دهد،بیقراری و احساس سنگین قلبم را می آزارد.از وقتی که به دنیا آمده ام درایران زندگی کرده ام اما از تاریخچه ی این کشور،علت پدیدآمدنش و نیازهایش چیزی نمی دانم.اما وقتی مساله ای اجتماعی یا سیاسی مطرح می شود ،اولین کسی هستم که با تشنج فریاد می زنمو درباره اش نظریه صادر می کنم.
تمام روز را غرولند می کنم.خودم هم نمی دانم برای چه.گاهی داستانی می نویسم و در اتمام کار می فهمم که شبیه این داستان را فلان نویسنده هم نوشته است.از گفتگو و استدلال عاجزم و هیچ بحث و تبادل نظری را نمی توانم به پایان برسانم.وقتی بحثی پیرامون موضوعی پیش می آید که از آن بی خبرم،بی درنگ شروع می کنم به بلوف زدن و با چهره ای تاثر بار می گویم:دوست عزیز موضوع کهنه ایست!
از تاتر و فلسفه و ...چیز زیادی سر در نمی آورم اما اگر نظرم را بخواهند بی هیچ مشکلی می گویم:البته،بسیار خوب،فرض کنید چنین باشد...به علاوه،اندیشه ای در آن نمی بینم،چه چیز دندان گیری در آن هست؟بعد حالتی افسرده بخود می گیرم و مجلس را ترک می کنم.
روی مبل دراز می کشم ،سیگاری روشن می کنم و به مسائل حیات بشری می اندیشم.این را هم بگویم که از احساس ظریف و مشاهدا ی دقیق بی بهره ام.ابدا متوجه ی چیزی نیستم.گویی در پیرامونم چیزی نمی گذرد.
احساس می کنم که آدم بسیار باهوش و فوق العاده ای هستم و با دیگران فرق دارم وقتی با کسی گفتگو می کنم،یا در سکوت به سر می برم، یا در محفلی ادبی شعری را دکلمه می کنم،یا در کافه و رستوران مزخرف می بافم با اعتماد به نفس کامل بر خورد می کنم.حرف زدن نمی دانم اما لبخند طنز آمیزی تحویل می دهم و شانه ام را پیچ و تاب می دهم و ژست می گیرم.در نمایشی خمیازه ام را به زور نگه می دارم،ارواره هایم دارند می ترکند...اما به خود فشار می آورم و با صدایی آرام و متفکرانه می گویم:هنر واقعی همین است.!!!!!
در گالری نقاشی با دقت به تابلو ها خیره می شوم و دانشمندانه سری تکان می دهم و می گویم:اندیشه ای در آن نمیبینم!ها؟اندیشه ای در آن می بینید؟
زیر پتو غلت می زنم.بی خوابی رهایم نمی کند،تا دم صبح پژواک کلماتی را احساس می کنم که می گوید:خودت را به نزدیک ترین تیر تلگراف برسان و با سیم حلق آویز کن.این تنها راهی است که برای تو باقی مانده!!!!!!!!!!
کمی برگرفته از کتاب چخوف،چخوف نازنین.
خوب،البته زن،زن است و مرد،مرد.آخر من چگونه می توانم انگیزه کشش شدیدم را به یک زن این طور توجیه کنم که ساختمان بدنی او با من تفاوت دارد؟آه،چه وحشتناک است!من ترجیح می دهم فکر کنم که انسان هوشمند،در نبردش با طبیعت،با دشمنی به نام عشق جسمانی نیز به مبارزه آمده است،اگر بر آن چیره نشده،توانسته آن را در توری از اوهام عشق و برادری به دام اندازد.
بیزاری از غریزه ی حیوانی به تدریج و در طی قرن ها به نسل های پیاپی القا شده است.باری از طریق وراثت به من هم رسیده و پاره ای از سرشتم شده است.
رابطه با یک زن خیلی آسان است.فقط باید لختش کنی.اما بعد از آن همه چیز آزار دهنده است.عجب کار احمقانه ای!!!!!!!!!
وقتی زنی به من نگاه می کند،مرا نرینه ای می بیند،نه یک مرد و همتا،و به این ترتیب همه ی زندگیش را وقف این میکند که مرا دلباخته ی خود کند.باید از خوردسالی به دختر ها فهماند که مرد ها را به دیده ی شهسوار یا شوهر آینده نگاه نکنند،بلکه آنها را انسانی مانند خود ببینند،همتایی در تمامی زمینه ها.....
کاملا برگرفته از کتاب چخوف،چخوف نازنین.
خسته ام،و این چیز تازه ای نیست.
خسته ام،و بی تفاوت به بودن ها و شدن ها.
خسته ام،و له.
خسته ام،و به خوابی هزار ساله نیازمند.
خسته ام،خسته از آنچه پیشتر رفته ام و خسته از آن چه در پی خواهد آمد......(کافکا)