تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!
 

میخوام شوهر کنم که دیگه بابام بهم نگه اون گه رو از رو لبات پاک کن 
میخوام شوهر کنم که ابرو هامو بر دارم و موهامو مثل اون دختره شرابی کنم 
میخوام شوهر کنم که صدام کنه:"عزیزم،گلم،خانمی،چه خوشگل شدی"،بعدشم ...
  میخوام شوهر کنم که لباس سفید دنباله دار بپوشم و برم اون آرایشگاهی که لیلا واسه عروسیش رفته بود.میگفت پونصد هزار تومن گرفته 
  میخوام شوهر کنم که داداشم هی گیر نده روسری تو بکش جلو و بابام به خاطر نیم ساعت دیر رسیدن خونه تو گوشم نزنه و مامانم غصه نخوره که دخترش می ترشه.میدونی،آخه مادره دیگه،آرزو داره دخترشو تو لباس سفید  ببینه.راستی لباس عروس امسال چی مد ه؟؟؟.......


 هنوز دو ماه نگذشته و کمتر از 5 ساعت از آخرین باری که گفت دوستت دارم
موهامو پیچیده بود دور دستش و هی پیچ و تابش میداد.فقط جیغ میزدم و تو هوا دست و پا.سرم و محکم کوبوند به دیوار.میشمردم.یک.دو.سه.چها...پن.........بعدشم همش استفراغ بود.........
از حال رفتم....

میخوام مهریه مو بزارم اجرا..........................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 2:9  توسط آلبا  | 


تنها نشته ام و مزخرف می بافم.
حاضر نیستم کتابام،تنهاییم،تهوع ام،سیگار و ترکیدن ریه هایم را با عشق و سکس و بوی قرمه سبزی عوض کنم.......

دوست دارم آدامسم و در بیارم و بچسبونم روی میز............wooow قورتش دادم...............

این جایم
بر تلی از غم
و بر تمام آنهایی که می آیند فحش می دهم
و دود سیگارم را توی صورتشان می فوتم..........

کاش می دونستم چی می خوام.هیچی!وقتی می خوام آرزویی کنم هیچی یادم نمی یاد.هیچی نمی خوام و همه چی می خوام...................

هی!نگو که خل شدم.نشدم.دارم خودم و می زنم به دیوونگی.باور نمی کنی!؟؟؟.....................بیا بشین تا برات بگم چه قدر دوستت دارم!!!!!!!!!

هی!من نمی خوام توی مطبخ بوی قرمه سبزی بگیرم!!!!!.............


کاش می شد چیپس و با چنگال خورد.را دست تره....................

فضای خانه چه دلگیر می شود گاهی
دلم از این زمانه سیر می شود گاهی

هی!بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

من احمق نیستم.من احمق ترم!!!!!!!!............

آخرین سیگارم را به دود می دهم به یاد زنانی که عشقشان بزرگ ترین حماقتشان است..بزرگتان می دارم شما مادرانی را که نافتان را با اجاق و بوی سیر داغ بریده اند.به پاس تمامی عشق ها،صبر هاو نفهمیدنتان.

کافه هشت و نیم.پنج شنبه....................................................من.تنها

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 2:39  توسط آلبا  | 
 

هی!من خر شدم.................
باور می کنی؟با چهار تا کلمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!الان من نمونه ی کاملی از یک جنس مونثم و این تانیث حالم و داره به هم می زنه.چه احمقم من.دارم به پایانم نزدیک می شم.
این هم یه جور خودکشی یه.دارم خودم و می کشم.افکارم و فلسفه مو اندیشم و ........انگار دوست دارم خودم و زجر کش کنم.

هی! من امشب مردم.در دستان عاشق او..........................

دوست دارم گریه کنم.یکی نجاتم بده!

دلم به حال خودم می سوزه!!!!
من امشب بر مزارم تا صبح ذجه می زنم و کسی نمی داند که فردا با کدام کلام عاشقانه اش برمیخیزم

من او را
تو را
کسی را
هیچ کس را دوست ندارم!

...............................برایم به سوگ ننشینید.این یک کمدی ست!................. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:17  توسط آلبا  | 
 

.......هی.منم میخوام.رژ لب،کفش پاشنه بلند،ولن تاین،تایتانیک،......................دوست دارم.

(نمی دونم چرا دق نمی کنم.......!!!!!!!)

.........کلمه ها دیگه جواب نمیدن.فراتر از این حرف هاست دقی یاتم!

  حالم داره بهم می خوره! ...........................لعنت به همتون 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:41  توسط آلبا  | 
 

نمیدونم از جون شماها چی می خوام یا شایدم شما از جون من!

            هی،عمو!آخرش چی میشه؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:21  توسط آلبا  | 

خوبه که التماس نکردی وگرنه...
شاید چند سال دیگه پشیمون بشم.............و این یعنی ته خط.(چنان که هستم،نیستم!)
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:32  توسط آلبا  | 
گر من ز می مغانه مستم ،هستم
گر عاشق و رند و می پرستم،هستم
هر طایفه ای ز من گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم،هستم
هستم.......
هستم!!
هستم؟
کی؟چی؟کی چی میگه؟کجا؟من؟.....................

اگر روز هایم همچنان چرخ و فلک وار تکرار شود دیگر هیچ چیز نمی تواند بودنم را اثبات کند!!!

هستم.با تمام بی ثباتی و سرگیجه هایم....

 

.............................................چرت میگم..................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 2:8  توسط آلبا  | 

چیزی برای نوشتن ندارم.شاید دارم اما یادم نمی یاد.شاید یادم می یاد اما وقت ندارم.شاید وقت دارم اما حوصله ندارم.شاید حوصله دارم اما کلمه ندارم...................آره................همینه...........!!
کلمه ندارم!!!!!
کاشکی باور کنی................که کلمه هامو گم کردم!!حرف زدن روزمره هم داره یادم می ره.چرت و پرت به هم می بافم.وقتی کسی بهم میگه:قابلی نداره.وقتی میگه:با اجازتون....وقتی می گه..........................................

وااااااااااااای!بازم یادم رفت.....همه ی چیزی که می خواستم بنویسم....نمی تونم جملمو کامل کنم


وقتی میگن عیدت مبارک.صد سال به این سالا(کدوم سالا؟)سال خوبی داشته باشی...چی جواب بدم؟

                                     چی داره به سرم می یاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 1:16  توسط آلبا  |