تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!

این روزها غمگینانه سرک میکشم هر وری را که خبری بگیرم از بازداشتی ها...بیانیه ها ...الله و اکبر ها و بادکنک های سبزی که من حتی یکیشان را ندیدم امروز در آسمان سیاه شهرمان....غمگینم و اما نا امید نیستم...ناامید نیستم از آن همه در سکوت راه رفتن هامان...از آن همه بغض هایی که ریختیم در دست هایمان و گرفتیم بالا تا ببینند تمام دنیا...نه...نا امید نیستم از آن همه خون ها که وقیحانه ریختند چماق داران وقیح هموطنمان...در هیئت لاکپشت های نینجا...لباس شخصی های نمی دانم از کجا سبز شده...بسیجی های مثل علف هرز هرجا در آمده...و آن سپاهی های...
گل بردیم برایشان و گلوله تحویلمان دادن...مشت...لگد...و جنازه ی ندا هایی بسیار...سکوت کردیم و فحش بارمان کردند...خس و خاشاک...ارازل و اوباش...
دلم میگیرد بسیار و بغض میکنم دائم از بی وجدانی های این جماعت مسلمان!!...صدا و سیمای جمهوری اسلامی مان!!...و این همه وحشت در کوچه ها مان و سرخوردگی در دل هامان...
دستم را مشت میکنم و بالا نمیبرم اما...مشت میکنم و انگشتانم را فشار میدهم بر هم و میدانم که این سکوت ها فریاد بلندی میشود یک روزی در همین روزها...و مشت هامان بالا میرود و تا آسمان صدایمان...


.فریاد عزیز...فیلتر شده ای و نمیتوانم بخوانمت...خواستم بگویم که زنده ام هنوز و چه خوب که به یادم

بودی در این همه شلوغی های این روزها....سپاس دوستم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:49  توسط آلبا  | 


چشم هایم را میبندم تا شکل کلمات حک شود در ذهنم...به یادشان آورم...بسازمشان از نو..اما چشم که باز میکنم  تو هستی روبرویم و بخار های چای...و لبخندی مینشیند روی لبهایم به جای آن همه کلمه که چیده بودمشان تک به تک...گمشان میکنم...مثل جعبه ی مداد رنگی های کودکی ام که گمشان کرده بودم و تنها خاطره ای از رنگ ها مانده بود در ذهنم...خاطره ای سرد از آبی ها...و گرمای خورشید مثل زرد بود برایم...
و حالا خاطره ای از کلمات  مانده است ...  خاطره ها را نمی توانم بچینم کنار هم و حرف بسازم ...مثل آن وقت ها که نمیتوانستم گرمای خورشید را بگیرم و زنبور های زرد بکشم...بی خیال آن همه رنگ مینشستم و سعی میکردم در ذهنم گل های رنگی بکشم...قرمز...بنفش...صورتی...
حالا هم مینشینم و حرف میبافم توی ذهنم ...لبهایم را اما باز نمیکنم که مبادا گم کنم خودم را ...خودم را که پنهان شده ام در آن همه ناگفته...گاهی هم حرفها  تندیسی اند که تنها در درونم قابل لمسند...چه طور میشود آن مجسمه های عظیم را که سر تا سر زندگی  من اند بیرون بکشم از وجودم...خودم را از خودم خالی کنم آیا؟
...میدانم اینها همه بهانه است برای توجیه منی که لب باز نمیکند...یک دنیا حرفم و اما.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:32  توسط آلبا 

بگذار تمام سالهای نیامده را بخوابم...یا بگذار درزهای تمام پنجره ها را بگیرم و درها را محکم ببندم و پرده ی ضخیمی بکشم روی زندگیم تا هیچ سالی نیاید و هیچ سالی نرود...هیچ هشتاد و هفتی نرود و هیچ هشتاد و هشتی نیاید...
بگذار حالا که دارد می آید هفت سین ام را ببرم کنار گلدان های تو، لب پنجره بچینم...کاغذ هایت هم که ولو باشد هیچ شکایتی نیست یا حتی تیغ آفتاب که بزند توی چشمانم...هیچ نگران نباش تو...کاکتوس هایت را هر روز آب میدهم و پرده را میکشم تا ته و میگذارم به جای تو که نیستی دیگر،آفتاب پا بگذارد روی تمام کاغذهای ولو شده توی اتاق...
هفت سین ام جز خودم شش سین کم دارد...هفت سین ام خالیست از هرچه ماهی قرمز کوچک و سبزه های سبز ...و خالیست از آن همه تخم مرغ هایی که دوازده سال پیش رنگ کرده بودم همه ی شان را...قرمز های خالدار...آبی هایی که چشم داشتند و زرد های خندان...سفره ی هفت سین ام اما پر از سال های رفته است و پر است از سال های هنوز نیامده...بگذار تمام سال های نیامده را بخوابم  ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:44  توسط آلبا 


فاصله ی بین بخارهای چای را غمگینم...فاصله ی بین دو پک سیگار...فاصله ی بین دو هماغوشی...فاصله ی بین قدم هایم...فاصله ی بین من و تو که نشسته ایم روبروی هم...فاصله ی بین دو ایستگاه مترو...فاصله ی بین دو بوق ممتد تلفن ...یا فاصله ی بین خط کشی های عابر پیاده را...
...تمام این فاصله ها فرصتیست برای غمگین بودنم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:43  توسط آلبا 


تا حالا شده دلت بگیرد از زن بودنت؟...دلت بگیرد از نگاههای هرزه ای که انگار دارند لختت میکنند وسط خیابان...دلت بگیرد از آن همه بغضی که گیر کرده است توی گلویت،بغضی هزار ساله که لا مصب با هر تلنگری،وقت و بی وقت میشکند...دلت بگیرد از نگاه های سرزنش گر مردم ،چون تو یک زنی و کارهایی را نباید انجام دهی...به یک سری جاها نباید بروی...یک سری حرف ها را نباید بشنوی...حرفهایی را هم نباید بزنی...یک سری لباس ها را نباید بپوشی و یک سری رنگ ها را...
تا حالا شده دلت بگیرد از زن بودنت؟... وقتی که مادرت را نگاه میکنی...با آن چروک های ریز دور لبش و دستانی که یا روفته اند،یا شسته اند،یا دوخته اند...
تا حالا شده دلت بگیرد از زن بودنت؟مثل من...مثل منی که این روزها  دلم بدجور شکسته است از بودنم...از زن بودنم...از مردم...از مملکتم...از خودم...از خودم...خودم............................

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:36  توسط آلبا  | 

مردان،از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است و از آن جهت که از مال خود نفقه می دهند،بر زنان تسلط دارند.پس زنان شایسته،فرمانبردارند و در غیبت شوی عفیفند و فرمان خدای را نگاه می دارند.و آن زنان را که از نافرمانیشان بیم دارید،اندرز دهید و از خوابگاهشان دوری کنید و بزنیدشان.اگر فرمانبرداری کردند،از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید.و خداوند بلند پایه و بزرگ است.

سوره نساء آیه ۳۴

!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:45  توسط آلبا  | 


تو دیگه خفه شو...صبح ساعت 5 که بیدار شدم دیدم رفته...ولم کن...2 تا چایی لطفن...هلم نده،خودم میرم...اسفناجش زیاد بود این بار ،اه...آقا فندک گاز میکنید؟...مگه نمیگم ولم کن...عقاید نوکانتی...میره سمت میرداماد خانم؟...عشق پانزده سانتی از آن تو...زود برگردیا،تا 3...تو دیگه خفه شو...برای بعضی چیزا دیگه خیلی دیر شده...بقیه که حالشون خوب نباشه منم حالم خوب نیست...میای پیشم؟تنهام...شده نیم متر،بسه؟...توهمه همش...توهم...مخلص آقای امامی هم هستیم...عکساتون 1 ماه دیگه آماده میشه،نیمه ی بهمن...محرم آمد و عیدم...نه...نه...یه کوچه به نامش کردن،اردشیر...دلم نمی خواد این جوری حرف بزنم اما خیلی مبتذل شده...یهو دیدی بابامو دارم ساپورت میکنم...آره،عین بچه دبیرستانیا...هر رج 2 دقیقه و 45 ثانیه...هر وقتی که تو بخوای میرم...اون حسن فری رو از تو جیب کاپشنم در بیار...6 روز 350 تومن...تعارف میکنی؟!...تو دیگه خفه شو................................به همین قاطی پاتی ای میگذریم در روزهایمان این روزها...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:53  توسط آلبا 


ميان آن همه نبودن يکهو سر و کله مان پيدا ميشود ميان اولين دانه هاي برف هشتاد و هفت...و ميگذاريم که دانه هاي برف بچسبد به موهايمان و بخنديم چند دقيقه اي بي هيچ دغدقه اي ... بي آن که يادمان باشد که چه قدر دوريم...!!
خنده ها که تمام شد شمرديم دانه هاي برف را و قايم شديم پشت بخار ليوان هاي چاي...و بخار شديم و بخار شديم و بخار...
آره...داريم خودمان خودمان را گم ميکنيم...با دستان خودمان...به ميل خودمان...و چه عجيب و ترسناک است که لذت هم ميبريم!!!اين بار هم به دردي مشترک دچار شديم که حالمان را فقط خودمان ميفهميم...اما اين بار بي هم ...بدون حرف هاي شبانه...پرسه زدن هاي زمستانه...و بي هيچ آهي...و اشکي...و در سکوت...درد را حل ميکنيم در خودمان...يا....حل ميشويم ما در او...!!
سکوت کن دوستم...و به روي خودت نياور که ميترسيم...زندگي را زندگي کن و سعي کن هيچ چيز را به خاطر نياوري...........حتی خودت را هم...!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:22  توسط آلبا 

حالم را نپرس اين روزها...از شال گردن ها بگو که پيچيده اند دور خرخره ي شهر...از دستکش هاي بي انگشت...از زمستاني که نمي آيد امسال انگار...از آن همه برگ هاي آويزان آن روز بگو...که باد مي آمد...که باد...باد...باد...تند مي آمد...حالم را نپرس اما...!!
از گربه ها بگو که مي پيچند دور پاهايت و عاشق مي شوند مدام تو را ... و از چشم هايشان.....از رقص هاي آن پسر کوبايي بگو...از خيز ها ...و خيزاب ها اما نه...از چرخ ها ...و سرگيجه ها اما نه...از يک عالمه ((آ)) که نگفته ايم هنوز بگو...از آن همه خط که کشيده اند خودشان را ميان دستانم...از آن همه روز نيامده که مچاله ميشود دائم در مشتم.....از رنگ ها بگو...خاکستري هاي پر رنگ...سبز آبي هاي ناشناس...و بژ هاي مات!!!
حالم را اما نپرس...تکرار ميشوم دائم...ميان يک کلمه: -خوبم...!!و لبخندي تکراري...!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 1:20  توسط آلبا 


به یادم نیاور...یادآوری خاطرات همیشه داغانم میکند...حتی اگراز بهترین ها باشد...به یادم نیاور،چون یاد آن همه خنده های مدام میافتم و اما اکنون...!! به یادم نیاور،پیر میشوم یکهو،صد ساله و فرو میروم در خودم و بالا نمیآیم مگر به سختی...به یادم نیاور که پس میروم و پا پس میکشم از هرچه زندگیست...به یادم نیاور،که غصه نخورم،که نپرسم کجا گم شدیم ما...که آه نکشم...تقویمم را نگاه نکنم و تک تک روز های خوشمان را مرور نکنم...به یادم نیاور که تنهایی آدم ها یادم نیاید...
به یادم نیاور دوستم...که یادم نیاید دوستی ها چه ساده می آیند،با یک اتفاق...با یک روزنامه ی همشهری...با یک داستان...با یک...با یک عالمه خنده...به یادم نیاور سایه...هشت آذر را یا... بیست و هفت آبان را..!!!
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:12  توسط آلبا